قالب وبلاگ

دختری با کفش های کتانی...شایدم موهای فرفری
افکار همایونــــــــی! 
پيوندهای روزانه

آخه آبانم اینقدر سرد؟

مگه داریم؟!؟

[ جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

خب من جزو اون دسته از افرادی بودم که می گفتم این انرژی مثبت و کارما و این داستانا، به صورت مجزا (یعنی می دونم با هم فرق می کنن! متذکر نشین!) واقعی ان!

منظورم اینه که مگه میشه یه جماعت **خل باشن بیان این حرفا رو بزنن و هی روش تاکید کنن و سند و مدرک جور کنن، بعد دسته جمعی بشینن جلو دوربین واسه ما تعریف کنن، هان؟؟ یا طرف 500 جلد کتاب بنویسه در موردش و عین چی فروش بره؟

به هر حال به این نتیجه رسیدیم که این روند رو پیش بگیریم!

عارضم حضورتون، کارما که کلا هویج. یعنی طرف می بینی قاتل بالفطره، دزد ِ ناموس، داغون مطلق، یهو چنان به همه جا و همه چی می رسه ، جوری متعجب میشی که می تونم قول شرف بدم حداقل تا دوسال، تضمینی، هیچ نیازی به اپیلاسیون نخواهی داشت.

حالا گیرم کارمائه واقعی هم باشه، اونقد دیر اتفاق می افته که لذتشو نوه نتیجه هامون خواهند برد، و از اونجایی که در زمان مشخص، زجر کافی نکشیدند از دست طرف، مسلما لذت ِ به یک هشتم ِ میزان واقعی تقلیل پیدا می کنه. خب کافی نیست دیگه؟ هست؟؟

می رسیم به بحث شیرین راز و انرژی مثبت و این ماجراها، خب اگه این چیزا واقعی بود که الان من یه مازراتی صدفی مات زیر پام بود، یکی از غول ترین شرکتهای دنیا رو داشتم، استیو جابز رو توی زندگیم حداقل یک بار دیده بودم. و از همه جالب تر، برای سیزدهمین سال متوالی در لاتاری رد نمی شدم. به عبارتی من ِ نوعی ِ رویاپرداز الان آرزویی مونده بود بهش نرسیده باشم؟!؟ یا حتی شما دوست عزیز؟

لذا نتیجه ی داستان اینه که شما هر طور راحتی زندگی کن، مال مردم خور باش، دزد و نارفیق باش، سه دست خنجر دسته زنجان تهیه کن تو جیبت نگه دار برای موقعی که لازم شد از پشت به دوستی رفیقی چیزی بزنی، کلا یک گرگ ِ حرفه ای باش. هیچیتم نمیشه،ککت هم نگزه، نهایت اون دنیا می افتی می سوزی تو جهنم دیگه! (البته شایان ذکره از اونجایی که هویت وجودی اون دنیا کاملا واضح نیست و اینکه اگه شانس ما باشه، یهو رسیدیم اون دنیا، بر فرض بهشت، خدا محبتش رو به بنده هاش نشون می ده و تمام ساکنین جهنم آزاد می شن، با تمام امکانات رفاهی، وی آی پی.) 

اصلا هم به راز و قدرت جذب و این چیزام فکر نکن، ملت دارن با این حرفا سرتو گرم می کنن که تا تو نشستی فکر می کنی به چیزای خوب، اونا پاشن برن چیزای خوبو وردارن! 

همت کن به یه جایی برسی، وقتتم پای پرتاب انرژی هدر نده! 

پاشو عزیزم! پاشو!

[ یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

ببینید. یه موضوعی هست، از من ناشناس به شمای رهگذر وصیت! 

قبل از اینکه آدم ازدواج کنه خیلی چیزارو نمیدونه و این خیلی چیزا که میگم بعدا مهمترین قسمت زندگی خواهد شد. حالا اینکه چرا کسی هم چیزی به آدم نمیگه مشخص نیست و شایدم میگن و آدم نمیفهمه!

بگذریم..

قبل از ازدواج چشماتونو باز کنید! ببینین کسی که دارین زندگیتونو با هم شریک میشین کیه!؟ سریع هول برتون نداره! باور کنین خبر خاصی نیست.. سعی کنید شناخت واقعی پیدا کنید و منظورم اصلا این نیست که غذا و رنگ مورد علاقه همو بفهمید!منظورم اینه ببینید تو شرایط سخت چه واکنشی خواهید دید.

یه دوستی دارم که با دوست دخترش تازه بهم زده بود بعد از یه مدت خیلی طولانی، من ازش خیلی کوچیکتر بودم.ولی یک آن درد و  دلش گرفت و شروع کرد به حرف زدن! که این حرفش الان 10 ساله که آویزه گوشمه. گفت "فلانی، با یکی ازدواج کن که خانواده ت بهش شبیه باشه.سطح فرهنگیتون یکی باشه!شرایط مالیتون تقریبا و ترجیحا شبیه باشه. " مسلما اون موقع یه یه دختر پونزده ساله به تنها چیزی که فکر نمیکنه همیناست و فقط یه عشق افلاطونی توجیه ش می کنه! دلیلی که این دوستم گفت و در کسری از ثانیه باورش کرم این بود که "..برای اینکه تو اون رابطه هیچ وقت نمی تونین همدیگه رو خوشحال کنین!"

و این عین حقیقته. یادتون باشه که میوه از درختش زیاد دور نمی افته و شما تو هر خانواده ای بزرگ شده باشید بعدا توی خانواده ای که تشکیل میدید همون طرز تفکر و رفتار و کردار و انتظارات رو خواهید داشت... 

مواظب باشید..

[ جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۳:۱٢ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

اسکار نبود که!

مراسم ریدن به اسکورسیزی و دیکاپریو بود! 

همگی دست جمعی دور هم! پوزخند زدن به اینا رفتن! 

[ دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥۳ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

یه روزایی، یه لحظه هایی تو زندگی آدم میاد و میره..روزایی که مثل خواب می مونه...

روزایی که توی ماشین با چند نفر دیگه نشستین و صدای ضبط ماشینشو زیاد می کنه و می گه: «همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش!

همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش!

در آوار همه آینه ها تکرار من باش...

همین امشب کلید قفل این زندون تن باش...! »

بعدم دزدکی از توی آینه نگاهت میکنه...

«ببار ای ابرکم، بر من ببار و تازه تر شو..

ببار و قطره قطره نم نمک آزاده تر شو...

تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره،

اگر پر میوه ای، پر سایه ای، افتاده تر شو..»

روزایی که یه حس عجیبه دو نفره ست...روزایی که وقتی روبروی هم هستین، حرارت بینتون همه رو متوجه می کنه..

لحظه هایی که توی یک جمع، با سنگینی نگاهش به خودت میای! 

لحظه ای که «بالاخره»  شماره تو میگیره و از همون لحظه چشمت رو نمی تونی از گوشیت برداری! منتظری ببینی اولین اس ام اسی که بهت چیه! 

توی اون چند ثانیه که صدای زنگ اس ام اس میاد و می پری که بخونیش، تپش قلب می گیری...دستات یخ می کنه...

لحظه ای که برای اولین بار می بینیش و مثلا می خوای همه چیزو عادی جلوه بدی! سوار ماشینش میشی و دستات از شدت استرس و هیجان یخ کرده! یهو نگاهش ته دلتو خالی می کنه، دستاتو می گیره، قاه قاه می خنده می گه چرا اینقد یخ کردی!!؟؟

یه روزایی هست که بی هوا از پشت بغلت می کنه...یواشکی موهاتو بو می کنه!

یه روزایی تو زندگی آدم هست...که خیلی زود می گذره...خیلی زود می گذره...

قدرشو بدونین...ممکنه بعد از اون زندگی قشنگ تر هم بشه... اما به محض اینکه اون روزا به خاطره تبدیل میشن، هر شب با فکر کردن به اون تپش قلب ها و استرس ها و اون آهنگ ها و اس ام اس های و یواشکی پچ پچ کردن پای تلفنا و دلتنگی برای حس عجیب اون روزا خوابتون می بره...

«امشب ببین که دست من

عطر تو رو کم میاره!

امشب همین ترانه هم نفس نفس دوست داره!» 

....

[ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

در راستای پست قبلی،

اکثرا هم موزیک متن اون تصاویر خاطره انگیزی که خدمتتون عرض کردم، اِبیه!

بخدا خود ابی اگه می دونست تو زندگی من چه تاثیر شگرفی داشته، یه فکری به حال خودش و صداشو اون آهنگاش که هرکدومش آدمو تو یه دوران می بره می کرد! 

درست نیس آدمیزاد اینقدر نوستالژی ایجاد کنه که! 

[ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

به نظرم مثلا 10 سال پیش، یه بویی می داد، یه رنگ خاصی داشت! مثلا من یاد 10 - 15 سال پیشم که می افتم، یه بویی تو مشامم میاد، بعد انگار تو فکرم رنگ فضا عوض میشه! انگار یه فیلتر خاصی داره! انگار خاطراتمو بردم تو فتوشاپ، یه ذره برایتنس شو زیاد کردم، کنتراستشو بردم بالا، بعد یه فیلتر سپیا گذاشتم روش!

من ممکنه یه روز تو زندگیم از سرطان نمیرم! اما صد در صد از نشخوار کردن خاطراتم می میرم! 

کلا این مغز چرا یه شب خفه نمیشه، من نمیدونم!

[ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

می توان به 

«عجب گهی خوردما.»

اشاره کرد.

 

این جمله گاهی باعث قلقلک رفتن ته دل، خوشحالی ِ لحظه ای، دعوا با طرف مقابل، قهر و نقل مکان به جایی که غالبا «خونه ی ننه ت» خطاب میشه. و سایر عواطف ِ یکهویی ِ زنانه که خودمونم هنوز نفهمیدیم چین می شود.

[ یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

کاش می شد اینجا جیغ کشید

بعد صدا اکو بشه

بره بخوره تو در و دیوار پرشین بلاگ.

شتاب بگیره بره برسه به گوش خدا!

 

خدایا! خداوندگارا!!! جدا هنوز به این نتیجه نرسیدی که بسه دیگه؟؟ 

حتما دو سه نفر باید به مرز سکنه برسن! دوست داری؟ خوشت میاد؟؟

[ یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

الان همه ی دوستام موقع امتحاناشونه.

عین بنز دارن درس می خونن. بعد من درس ندارم بخونم.

احساس خلا بر من مستولی گردیده!

[ شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢ ] [ ۳:٠۳ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

این سرماخوردگی تکلیف منو معلوم نمی کنه! دقیقا از اولین روز پاییز من نمی دونم مریضم، یا نیستم. تقریبا هر 2-3 روز یه بار میاد به مدت 24 ساعت انگولک می کنه، مام دوتا سرما-بس (کلد استاپ)، می خوریم، چمباتمه می زنیم زیر لحاف. میره، دوباره 2-3 روز بعد پیداش میشه.

این دقیقا زندگی منه تا 29 اسفند!
 
[ سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

من جدی فکرشو نمی کردم یک روزی رو تو زندگیم ببینم که دلم برای درس خوندن تنگ بشه!

[ سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢ ] [ ۳:۳٢ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

به نظرم اگر این لهستانی ها اینقدر که خرج کانال خریدن کردن، خرج دوبلورشون می کردن، خیلی معقول تر بود! بالغ بر 700 تا کانال دارن، اچ دی! بعد یه مرتیکه رو گذاشتن واسه این 700 تا کانال جای زن، مرد، بچه، گاو، تمساح،کاکتوس، اورانگوتان، موجودات فضایی، و هر جنبنده ی دیگه ای تو فیلم حرف میزنه!


حالا زبونشون خیلی شیک و خوش آوا ئه، نمی کنن صدای اصلی رو قطع کنن! رسما لای به لای «ژسژشگ شسژیگیژو ژ ز ژ ژ س ش گ ژژژژژژژژژژژژش» کردن ِ یارو داری صدای اصلیه فلیمو هم می شنوی!



آخیششششش! گفتم راحت شدم!

[ سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢ ] [ ۳:٢٩ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

امروز داشتم فیلم عروسیمو برای بار شصت و سوم می دیدم.

احساس کردم اگر دماغمو عمل کرده بودم چقدر حجم فیلم می اومد پایین!

قدرت خدا!

[ سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢ ] [ ۳:٢٧ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

داشتم به این فکر می کردم که من از اولین روزی که شعورم به جداسازی لباسای زمستونی از تابستونی رسید، ممکن بود لباسای تابستونی جمع شن برن گوشه ی کمد، اما لباسای زمستونی هرگز جمع نشدن! حتی فقط نگاه کردنشونم بهم احساس گرما میده!

 

سرده! نوک دماغم یخ زده! 

[ سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢ ] [ ۳:٢۱ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

این پیج اصلا جنبه ی تبلیغاتی نداره اما این یک آپشن فوق العاده عالیه که دلم می خواست ببینین!

این پیج ف.ب. برند «لاریکس» هست.

تمام کارهای دکوراسیون داخلی مخصوصا سرویس خواب، و مبلمان داره. و آپشن فوق العاده ش اینه که اگر از طریق اینترنت آشنا شده باشید و سفارش بدید، درصد خوبی تخفیف داره. 

ارزش دیدن داره! سر بزنید :)

[ جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

امسال، اولین سالیه که مهرماه به جای لوازم تحریر هیجان انگیز دارم یخچال و ماشین لباسشویی و سرویس قاشق چنگال می خرم!

می خوام برای زنده نگاه داشتن دوران تحصیل و مجردی، یک سرویس دوازده نفره لوازم تحریر بخرم جای کاسه بشقاب. مهمون اومد بشینیم دور هم اسم فامیل بزنیم که حال هم بدهد.

[ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

روز اولی که همه ی داستان این وبلاگ و نوشته ها و درد و دلاش شروع شد، یادمه تمام غمم یک چیز بود.

یک عشق ِ ستودنی و دست نیافتنی که تمام فکر و ذکرم رو گرفته بود.

سخت بود. طاقت فرسا بود. گاهی به مرز جنون می رسید و گاهی هم خودکشی.

سخت بود که هیچ جا مورد قبول نباشی و تازه بفهمی که هیچ واژه متردافی که معنای کامل کلمه ی «ignore» رو بدون آروم کردن و ماله کشیدن بخواد بیان کنه توی فارسی نداریم.

جنگیدن توی این شرایط سخته. عوض شدن پایه و اساس تمامی تعاریفی که در پای بست ذهنت حک شده توی دهه دوم زندگی، غیر قابل تحمله.

جنگیدم. صبر کردم. ساختم. 

و معنای ساختن از نو رو با تمام تار و پود تنم احساس کردم. 

گذشت اون سال ها و زندگی به من فرمان داد که یاد بگیر! هیچ وقت تعریف کاملی از هیچ چیزی در ذهنت نداشته باش که با عوض شدنش دنیات بهم بریزه. هیچ وقت از دوست انتظار نداشته باش که همیشه دوست بمونه یا هیچ وقت از دشمن انتظار نداشته باش که رویه اش عوض نشه. و بدون که پای عشق و عاشقی که در میون میاد به طور کلی تمام واکنش های آدمی عوض می شه. و خیلی چیزهای دیگه.

 

در نهایت باید بگم، خوشحالم از این همه صبر، خوشحالم از وقتی که گذاشتم.

اون کسی که در اوج تنهایی و ناراحتی و بی کسی به خاطرش تمام دنیام رو توی این وبلاگ پیاده کردم و دم نزدم از غمی که توی دلم بود، حالا شده رفیق همه ی تنهایی هام.

شده کسی که مهرماه سقف بالای سرمون یکی میشه. 

 

و حالا در حال غرق شدن توی افکار و اینکه از کجا به اینجا رسیدم، حالا که اون عشق آتشین به یک دوست داشتن آروم و روان و همیشگی تبدیل شده، 

دلم یک دریا میخواد.

با یک صندلی.

آفتاب ِ دم دمای غروب 

و یک کتاب ِ یکنواختِ بدون هیجان.

ساعت ها بنشینم و خستگی تمام این سالها رو از تن بدر کنم.

 

 

به عنوان پیش نویس، یکی از تفریحاتم اینه که پست های اول ِ یک وبلاگ ناشناس رو با آخرین پست هاش بخونم و مقایسه کنم. آدم تغییر میکنه. آدم همیشه تغییر می کنه. خیلی بیشتر از اونی که فکرشو میکنه.

[ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

این هم دویستمین پست این وبلاگ.

و چقدر زود گذشت...

[ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

دلم یه دل سیر گریه می خواد با صدای بلند ِ گوش خراش.

فقط مشکل اینجاس که نمی دونم چرا مثه قدیما اشکم در نمیاد! با اینکه تو دلم آتیشه!

دیگه اینم خودشو چس کرده واسه ما.

اه.

[ جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

نمیدونم دقیقا چه مرگمه.

ولی جا داره درد و دل کنم!

نمیدونم از چی ناراحتم، چی خوشحالم میکنه، ولی اینو میدونم که بزرگترین دلیل ناراحتیم اینه که جدی گرفته نمی شم.

نه عصبانیتم

نه جدیتم

نه هیچ اخلاق کوفتیم.

الان دقیقا نمی دونم چیکار کنم.

میدونین! به نظرم تولد، تاریخ ازدواج و نامزدی و روز زن و این مراسما، برای تبریک گفتن خیلی ارزش داره. یه جورایی بهتون این احساسو می ده که از تنهایی نمی پوسین.

یا مثلا اینکه یه حرفی بزنین طرف مقابل با ذوق بگه ایــــــــــول چه ایده ی خفنی!

یا اینکه وقتی حرف می زنین نپره وسط حرفتون و بقیه شو بگه، انگار که یک گوله پشمین.

یا وقتی با هزار تا ندا و ایما و اشاره به طرفتون می فهمونین که چی دوس دارین بعد میره 180 درجه برعکسشو انجام میده به طوری که دلتون می خواد برین آسفالتای تهرانو گاز بزنین.

یا اینکه وقتی دارین یه کاری که مختص خودتونه انجام میدین، طرف نیاد اظهار نظر کنه، یا نیاد بگه عه منم بلدم.

یا اعتماد به نفستونو نگیره.

یا اینکه هر غلطی می خواین بکنین نیاد بگه آخه عزیزم تو که تنهایی نمی تونی.

 

کلا یه رابطه ی خوب به اون مسائل بزرگش نیست. 

به نظر من به مسائل جزئی و ریزشه،

و وقتی که درست رعایت نشه، زندگی از هم می پاشه.

وقتی می خواین یکی رو انتخاب کنین قبل از رسیدگی به مسائل بزرگ به این چیزا نگا کنین.

ببینین با حرف زدن،با سلیقه، با آی کیو، با غذا خوردن، یا با خیلی چیزای دیگه ش کنار می آین یا نه! 

[ جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

مهرماه 89 بود که به دلایلی وبلاگم شد تنها دوستم و سنگ صبورم..

این سه سال و اندی، همراه با مهرماه های عجیب و غریبش، برام کشنده بود! خب البته تقریبا کشنده بود!

ساختم،

سوختم ولی ساختم. گفتنش آسونه، اما بطن ماجرا خیلی طاقت فرساست..

اما حالا،

به اون چیزی که خواستم رسیدم..

از انتخابم مطمئنم! 

[ جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠٧ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

رهگذارن عزیز دقت کردین که من هر 6 ماه یه بار میام یه سلامی عرض می کنم و ابراز دلتنگی میکنم و میرم دوباره تا 6 ماهه بعدی؟ اینم حس مسولیته من دارم؟

[ جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱۸ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

این قشر انی که خیلی ریلکس وارد زندگیت میشن، میان رفقات رو می دزدن و یه جوری اسمشونو جلوت میارن که انگار 27 سال قبل از میلاد مسیح باهاشون رابطه داشتن!

و اون قشر از رفقای ان تری، که دزدیده میشن! 

 

[ جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٤ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

به نظرم چیزی رو که مطمئن نیستین

و راه ساده ای هم واسه مطمئن شدن ندارین

بی خودی تبریک نگین.

 

پی نوشت: روز دختر به نظرم نه تنها احترام گذاشتن به دخترا نیست، بلکه یه ترفنده با کلاسه واسه ی همون نگاه قدیمی و مسخره و بی منطق به باکرگی.

اون روزی که ملت بفهمن که گذشته ی آدما بد یا خوب به خودشون ربط داره و از روی اون همدیگر رو قضاوت نکن و تصمیم نگیرن، شاید فرهنگ و تمدن 2500 ساله مون سر و سامون بگیره. شاید.

و ضمنا. آیا روز پسری هم وجود داره؟! حد وسط که نداره، اگه بده، برای هر دو جنس بده . اگه خوبه، برای هر دو خوبه. 

جمع کنید این مزخرفات رو.

[ سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

بدی ماجرا اینه که خیلی دیر میفهمیم چقدر زود بزرگ شدیم.

:( 

[ یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٧:۱٢ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]
دیشب به طرز ناجوانمردانه ای هوس روزایی رو کردم که خیلی بیشتر از این صحبت ها پای تفریحات بودم!! اون روزا که اصلا جزو تعهدات دوستیامون بود که فردای تولد هرکدوممون بریم کوه. یادمه نوبت من که شد داشتم نهایت تلاشمو میکردم که نریم!ولی قدرت توجیه بچه ها اونقدر بالا بود که نه تنها رفتیم،بلکه خیلی زود هم رفتیم! باورتون میشه من،٧صبح،وسط زمستون و برف و بوران؟ به همه هم گفتیم مثل یه مرد پیاده میریم ایستگاه پنج. مسلما اینطور نشد!آخه کی ٢۵ بهمن تو اون سرما از خونه میاد بیرون! چه برسه به پیاده رفتن! دل خوش داشتیم..با ماشین رفتیم،با اتوبوس تا دم ایستگاه اول رفتیم،سوار تله سیژ شدیم،تا ایستگاه پنج رفتیم،قلیون درست کردیم(اینکه چطور درست شد،بماند.)، از اون نیمچه تپه ی بغل کافه بدون هیچ امکانات محافظِ تحتانی،لیز خوردیم،برگشتن تا دگمه بالایی شلوارامون خیس شده بود،دستامونم قاعدتا حس نداشت،خدا بالای سر شاهده،اینقدر در اثر سرما عضلاتمون منقبض شده بودن که لبخند از صورتمون بسته نمیشد...چه خشتک ها که توی اون سفر چند ساعته درون شهری جر نخورد! با لذت تمام به آغوش سرماخوردگی رفتیم... فکر میکنم چهار سال از اون روز میگذره،نمیدونم. شاید هم ٣سال.شایدم یک قرن! اما دلم خیلی تنگه برای روزگاری که تفریح ها و خوشگذرونی های بی دغدغه و بی منت  خیلی بیشتر از شعبات ویونا و رستوران های ایتالیایی و حتی توی خونه نشستن ها و ام بی سی و من و تو و فارسی وان درو کردن ها مد بود. پی نوشت:دقت دارین شبای امتحان تمام این احساسات و عواطف عرفانی میاد سراغتون؟
[ یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥٩ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

این ترم که عین یک احمق زود رس ترم تابستونی گرفتم و کوبیدم 2 روز در هفته از 8 صبح تا 6 بعد از ظهر 120 کیلومتر رانندگی کردم یه سری مطالبی دستگیرم شد.

یک: دوستان عزیز ترم 2 یا 4! به خدا هنوز خیلی مونده که بفهمید با یه تابستون برداشتن 8 ترمه تموم میکنید یا نه! حد اقل ما که تا ترم 9 نفهمیدیم کی تموم میشه این کوفتی.

دو: عزیزی که آب رو به مناسبت ماه رمضان توی دانشگاه می بندی، اونم وسط دار و درخت و جنگل نه! وسط کویر! بیابون! برهوت! هیچیت از شمر کمتر نیست، باز حالا اون دو تا دلیل منطقی سیاسی داشت! تو چی؟ به زور می خوای 100 تا دانشجو رو ببری بهشت؟

سه: قابل توجه مخاطبان شماره یک. استادای تابستون غالبا افتضاحن، در واقع یه چیز اون ور تر از افتضاح. کم پیش میاد که شما خوش شانس باشین! اینو هیچ وقت یادتون نره. این پلتیکِ «ترم تابستونی بگیریم استادا پاس می کنن» مال 30 سال پیش بود. 

چهار: این درسای پایه مهندسی رو (مثل ریاضی و فیزیک و این داستانا) همون ترمای اول پاس کنین بره پی کارش. ترو خدا پاس کنین! از منِ دانشجوی بدبخت بپرسین! لله پاس کنین! دلیلشم اصلا این نیس که بعدش احساس خفنی میکنین! نه! اگه پاس نکنی، ترم 18 پس از گذشت 5 6 سال از آخرین باری که چشمت به سینوس و کسینوس و مختصات قطبی خورده، باید بشینی انتگرال سه گانه با بیضوی ترین حالت ممکن رسم کنی. تازه سر امتحان میفهمی که حتی فیثاغورس رو هم یادت نیست.

پنج: اگر روزی روزگاری هم نشد پاس کنین، حتما یه سر به اینجا بزنین. خیلی جواب میده!  

شش: اصلا دلیل موجه تر از اینکه حتی یک شمالِ خشک و خالی نمی تونین برین؟ نه واقعا؟؟

[ شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

 

از بزرگترین گه هایی که یه دانشجو در سال های تحصیلش میتونه بخوره برداشتن ترم تابستونیه.

[ شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

امشب از اون شباس که کلا حس نوشتنم نمیاد،

جمله هام در هم بر همه ن.

کلماتم داغونن.

نصف حرفام یادم میره.

چراغم خاموشه این کیبورد رو نمی بینم.

و خلاصه شرایط کاملا محیاست که ننویسم و جاش برم بکپم.

اما این دل وامونده اینقدر حرف داره که نمیذاره!

کلید کرده بنویسم!

 

سخت ترین قسمت ماجرا اینه که حرفای ساده ی روزمره ت رو باید لای یه خروار کلمات قلمبه سلمبه و استعاره بپوشونی که حالا هر کسی هم نفهمه!!!!!

 

ای بابا...

[ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٦ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

تا به حال شده که کسی که احساس میکنین از همه دنیا بهتون نزدیک تره، یه روزی، یه جایی کاری کنه که احساس کنین فرسخ ها فاصله دارین؟

تا به حال شده روزی 500000 بار به کسی نقاط ضعفتونو گوشزد کنین و باز هم ببینین تو یه شرایطی ازش استفاده می کنه؟

تا به حال شده که دلتون بگیره از کسی؟ جدی میگم! نه اون دل گرفتگی های بچگانه! 

خواستم بگم تنها نیستین...

 

تا به حال شده احساس تنهایی و ضعف بکنین و دلتون بخواد یکی بیاد بغلتون کنه، بره با همه ی آدمایی که آزارت دادن و ترسوندت بجنگه و مثل یه شی ء شکستنی ازتون مراقبت کنه ؟ به همه ثابت کنه که تنها موجود مهم زندگیش هستین؟ 

خواستم بگم که همچین آدمی وجود خارجی نداره...مال داستاناست...

چه دردناک! 

[ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

مدت ها میگذشت از اون روزی که تصمیم گرفتم دهنم و اعصابمو بسته نگه دارم

تا زمان خیلی چیزا و خیلی آدما رو درست کنه..

به قولی،

تا اطلاع ثانوی..!

الان

مدت هاست که از سکوت ناخواسته ام می گذره

شاید زمان همه چیز رو درست کنه، شاید.

اما روح منو خراش میده..آزار میده....

اینه همه ی اون آدمایی که از ترس زبون ِ نیش دارشون پشت بهونه ای به اسم سکوت پنهان شدم، فکر می کنن که حرفی ندارم برای گفتن!

چقدر تلخ!

چقدر تلخه که آدم ها خوی آدمیت رو از دست دادن که نمی فهمن، سکوت علامت رضا نیست! سکوت یعنی رعایت کردن ِ حرمت ها! سن و سال ها...

چقدر دلم شکسته!

چقدر حرف های نزده دارم!

....

[ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

میدونین؟

خیلی دوست دارم بدونم اینایی که توی کامنت میان تبلیغ می کنن یا آدرس وبلاگشونو میذارن که لینک کنیم و این داستانا،

چی باعث شده فکر کنن آدم میره نگاه می کنه؟

این کار نه تنها تبلیغ نیست بلکه کاملا ضد تبلیغه.

و بسیار هم لزج و منزجر کننده ست.

گفتم که آگاه باشین.

[ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

تو خونه ما همه زنده ن

ولی خونمون مرده.

[ چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

هر کی در این مکان

کامنت تبلیغاتی٬ نشان دادن علاقه به لینک شدن و مطالب بی ربط بگذارد

خر است.

[ چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

آم بعضی وقتا توان گفتن نداره.

کاش میشد بدون هیچ کلمه ای٬ بغضا و غم و غصه ها رو٬ اتچ کرد به این نوشته و...

کلیک.

سند.

 

پوووف...

[ چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

شده ماشینت گیر کنه تو گِل ؟ بعد هی گاز بدی هی فرو بری بدتر؟؟

همون حس.

[ چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

اومدم اینجا بنویسم.

نمی دونم چرا

ولی یهو حس کردم هر چی باید میگفتم گفتم.

 

از اونجایی که اینجا فقط دارم ناله می کنم٬

به این نتیجه رسیدم که 

از مهر ۸۹ که من اینجا رو ساختم٬ یعنی واقعا هیچی عوض نشده؟

هنوزم غم و غصه هام همونه؟

 

پس اینکه می گن با صبر کردن همه چی درست میشه چیه؟ 

کشکـــــــــه.

کشــــــــــــــک.

[ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

یه چیزی درون آدم هست

که فقط هست!

وقتی اون توجهی رو که باید ببینه نمی بینه

وقتی اون محبتایی که باید ببینه نمی بینه

وقتی هزار تا چیز دلش می خواد و به هیچ کدوم نمی رسه

وقتی اونایی که باید اهمیت بدن بهش٬ نمی دن

با خودش میشینه فکر می کنه..

که چیکار کنم که بشه..

اگه یه بیماری ِ وحشتناک بگیرم؟

اگه تصادف کنم؟

اگه هزار و یک جور اتفاقات ناگوار برام بیافته

طرف بالاخره متوجه میشه؟

اهمیت میده؟

مهربون میشه؟

 

بهتر بگم...

آدم خودشو تو جاهای مختلف تصور می کنه

بیمارستان...غسال خونه...قبرستون...

جاهایی که اشک هر سنگدلی رو در میاره..

تو تصوراتش میبینه

اون طرفی که منتظرشه میاد..

همون جوری که دوست داره میاد...

دیگه اهمیت میده...

دیگه بداخلاقی نمی کنه...

دردتو می فهمه...درکت می کنه...

 

چه احساس شیرینی...

حس مرکز توجه بودن...

مهم بودن...

حتی اگه از بالا ببینی..

یکی با گلی که دوست داری اومده سر خاکت!

 

چقدر بلند گفتنِ این چیزا تهوع آوره...

چقدر انسان موجود ضعیف و بدبختیه...

 

میدونی چی ترسناکه؟

اینکه اونقدر به طرف ایمان نداشته باشی که بدونی تو اون شرایط اصلا می فهمه یا نه...

[ دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

دیگه از یه جایی به بعد

گریه نیس که بر هر درد بی درمون دواس

خنده هم که خب قاعدتا نیس.

اون آدمه س که بر هر درد بی درمونت دواس

اون آدمه هم که نیس

اگه باشه هم که کلا به باسن محترمشم نیست

در نتیجه

این درد درمون نداره دوست عزیز

شما به زودی می میری.

[ دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

موضوع مال الان نیس

یه بغض قدیمیه

کهنه شده مونده بیخ گلوی وامونده م

بش می گم د بشکن آخه لامصب

سنگ شده٬

نمیشکنه

این دستای همیشه مشت شده

انگشتای گره خورده

کف دست عرق کرده از دق!

آماده ن همیشه

آماده یه سینه محکم

که بزنن روش

تا جون دارن بزنن روش

تا وقتی تموم این ناخونای نا مرتب

زخم کنن..بکّنن کف این دستِ بی صاحابو

بزنن..بزنن خالی کنن

بدیش اینه

اونی که باید آروم کنه نمی کنه

همون مشتای عصبی

می خوره محکم تو سر و صورتِ خود بدختم

درد داره..زجر داره..لذت داره

اوج لذتش اونجاس که لاقل آدم خودشو واقعی دوس داره

 

بزن لعنتی..

محکم تر..

محکم تر..

محکم تر..

[ چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

من واقعا

دیگه طاقت شنیدن یه دونه درد و دل کوچیک رو هم ندارم..

همین

[ چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

ما عقیده ای به به هم زدن حال مخاطب طفلکی ای که گذرش به اینجا می افته نداریم 

خدا سر شاهده!

ولی..

وقتی گوشی برای حرف زدن نداشته باشی..

وقتی کسی حرفاتو نفهمه

نذاره حرف برنی..

تمام امید آدم٬ میشه همه اون رهگذرایی که از اینجا رد میشن...

[ چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

حس یه آدمی رو دارم که انگاری یه روزی رفته

الان از سر شرمندگی برگشته

هیچی واسه گفتن نداره ولی فقط دلش تنگ شده!!

 

دلم واسه این لامصب تنگ شده بود!

[ سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

تو فکر یه راه حل ام.

اتانازی ؟؟؟

[ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

آخ از آن روزی که می فهمی

تمام واقعیت های اطرافت

پوچ بوده.

 

آخ از آن دردی که

دروغ ها را واقعیت می پنداشتی 

و

حقیقت در آغوشِ

یه دخترکِ دیگه خوابیده بوده...

 

همین درد کاقیست...

برای نابودی..

بیایید به جوانب دیگرش نیاندیشیم...

فقط همین درد کافیست؛

برای نابودی...

 

[ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

همه ی آدما توی پس زمینه ذهنشون برای خودشون یه زندگیه دیگه ساختن

بعضی ها تو اون زندگی خودشونو در بهترین و قشنگ ترین ها مجسم می کنن.

بعضی هام هستن که خودشونو آدمای مظلومی میبینن که در حقشون اجهاف شده.

 

بیاین رو راست باشیم! علی رغم همه نیازمون به قشنگی ها و بهترین ها و خوشبختی٬

همه مون یک «منِ» آزرده توی وجودمون داریم٬ که می خوایم برای آزردگیش خیلی ها رو محکوم کنیم...خیلی هایی که شاید ازشون دلخوریم. 

همه مون خودِ خسته مونو توی افکارمون قهرمان مظلوم داستان میدونیم و با از خودگذشتگی هامون داریم بقیه رو متوجه اشتباهاتشون می کنیم و خیلی ها ته داستان به خیلی چیزها پی می برن.

بذارین بیشتر از این توضیح ندم. 

چیزی که هست٬ اینه که گاهی توی زندگیه واقعی٬ یه چیزایی میبینیم و میشنویم٬که تقریبا شبیه اون زندگیه دراماتیکیه که توی افکارمون ساختیم.

و بدبختی از اونجایی شروع میشه که خود واقعیمون با خودِ آزرده مون همذات پنداری میکنه٬ و خیلی از باور هایی که برای خودش ساخته باور می کنه!

چون اون لحظه دوست داریم که مظلوم باشیم

چون اون لحظه دلمون به حال خودمون میسوزه...

چون همه خودشونو رنج کشیده می دونن.

و شاید غیر از این هم نباشه.

 

اما مساله اینه که اون لحظه ی همذات پنداریِ دوتا من ها٬ ممکنه خیلی از فرصت ها از بین بره..

و این اوج فاجعه ست.

[ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

وقتی که ناراحتی

وقتی که نا امیدی

هزار تا راز و اسکاولشین و بقیه راز و رمزای امیدوار شدن به زندگی هم

تاثیر نداره.

فقط دوس داری بمیری

همین.

[ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

تو این هوای بارونی و خیس

من نه دلم قدم زدنای عاشقانه می خواد

نه دونفره بودنشو !

 

دلم شونزده هیفده سالگیمو می خواد..

حال و هوای اون موقع رو می خواد...

دلم می خواد برم تو ولیعصر..انقلاب...جاهای شلوغ

بین دستفروشا...بین آدما...بین جمعیتِ خیس خورده ای که عجله دارن راه برم...

نگاشون کنم..

دلم از اون سیگار کشیدنای یواشکیِ می خواد..

دلم خیلی چیزا می خواد که ندارم...

 

 

راستی چند وقته که من چتر ندارم... ؟؟

[ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

خب گودر رو که بستن

مام برگشتیم

برنامه چیه؟

[ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

دوستان عزیز

هیچ دلیله خاصی نداره اما ممکنه خیلی کم این جا بنویسم

ولی در گودر همیشه فعالم

اینم لینکش.

میتونید اونجا فالو کنید

*گودر=گوگل ریدر

برای نظر دادن یا لایک زدن بهتره که یه اکانت جی میل داشته باشید. گفتم شاید ندونین 

 

محبت کنین٬ کلیک بفرمایید

[ دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

صد بار نوشتم و پاک کردم

نوشتم و پاک کردم

نوشتم و پاک

نوشتم و 

نوشتم

...

پاک کردم!

نه ..

انگار دیگه این جا هم نمیشه گفت...

پس کجا داد بزنم درد این دل وامونده رو ؟؟؟

[ سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

قطعا 

کسی که این قانونو گذاشته که باتریتونو قبل از استفاده هفت ۸ ساعت بذارین شارژ بشه

هیچ وقت وسیله ی نو نخریده !

وگرنه می فهمید همه عشقش به همون لحظه اوله !

[ دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

همیشه وقتی واسه استاده پای برگه نامه می نویسین
این احتمال رو در نظر بگیرین که بعضی استادا از سر گشادی برگه ها رو میدن همسرشون تصحیح کنه!
!
نشون به این نشون که بنده ترم پیش یه درس تخصصی ۳ واحدی رو با ۴/۵ افتادم٬ به شکایت و مخ استاد زدن که رسید٬ مرتیکه یه خنده تحویلمون داد گفت...عـِــه ! اینا رو زنم صحیح کرده !
عن

[ شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

چرا و دقیقا چرا ۹۹ درصد آدمایی که می پرسن چرا ناراحتی؟ چی شده؟ همونایی هستن که نمی فهمنت ؟!؟

[ شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]
من دلم گرفته...
دلم می خواد با یکی حرف بزنم
نگه این که چیزی نیس
نگه زندگی خیلی تخمی تر از این حرفاس
نگه تو که تازه اولشی
حتی نگه میدونم چی می گی
نگه می فهمم چی می گی
نگه من که بهت گفته بودم..
هیچی نگه
هیچی...
بذاره باهاش حرف بزنم
بدون اینکه از گریه هام خسته شه
اشک بریزم جلوش
باهام بحث نکنه
شرایطم نسنجه
آخرش بگه حق با توئه
همه اونایی که ازشون دلخوری نامردن
بگه همه چیزو درست می کنه
بره همه چیزو درست کنه
بعد بیاد بهم بگه دیدی گفتم درستش می کنم؟
بعد منم بغلش کنم
بگم میدونی یه دنیا ممنونتم؟
بگم می دونی بهترینی؟
میدونی...؟
[ شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

و خداوند عینک آفتابی را آفرید

تا پوششی باشد بر چشمان پف آلود

تلی باشد بر موهای وزیده

فیگوری باشد برای تیپ های ناقص

ماله ای باشد برای دماغ های ضایع !

[ شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

و خداوند

مقنعه را آفرید

تا دستمالی باشد٬برای دماغ های آویزان

پوششی باشد٬برای موهای ژولیده

پاک کننده ای باشد٬برای عینک های جرم گرفته !

[ شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

کلا فکر می کنن دهه های بعد خودشون وجود خارجی ندارن

در حد یه عددن فقط !‌

:))

 

دوست می داریم این خویشتن خفن پنداریمان را !!

[ شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

مصداق واقعی ش درسایی مثه شبکه و ایناس...

خیلی باحال و جذاب و آسونن

یک و دو گذاشتن واسه ش!

پیش نیاز هم !

عنا !

[ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

این عادتمم هیچ وقت ترک نکردم

قدیمی ترین عادت زندگیم

این بوده که همیشه تابستون که میشده٬

کلی برنامه می ریختم که امسال می رم کلاس فلان و فلان ..

پاش که افتاده هیچ وقت نرفتم !!!

خوابیدن رو همیشه ترجیح دادم !!!

[ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤۸ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

نه تا حالا تونستم برم کاراته

نه تا حالا دخترایی رو که رفتن کاراته درک کردم !!!

[ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤٧ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

کپی کردن مطالب این وبلاگ پیگرد قانونی ندارد! اما بیاین فرهنگ خود-کپی رایتی رو رواج بدیم!! مرسی که کپی نمی کنین.
صفحات دیگر
امکانات وب