قالب وبلاگ

دختری با کفش های کتانی...شایدم موهای فرفری
افکار همایونــــــــی! 
پيوندهای روزانه

 

نشستم سر جام...لم دادم روی مبل..یه لحافم دورم پیچیدم..

دارم فک میکنم چطوری یه خروار کار رو برای هفته ی بعد انجام بدم..

تو ذهنم مدارای یه سی پی یو میاد و اینکه از کجای یه ورق A1 باید شروع کنم به کشیدنش...همینطوری توی ذهنم دارم میکشمش...یهو یه صدا میشنوم تو فکرم...خدای آسمونــــــــــــــــــــا..خدای کهکشونــــــــــــا...

 

یه اخم به فکرم میکنم..سرمو تکون میدم شاید درس شه...

 

دوباره دارم فک میکنم...از کدوم مبحث باید شروع کنم واسه میان ترمِ هفته ی دیگه...تو ذهنم همینطوری سرفصل ها داره میگذره...یهو یاد کتابِ کوری می افتم که نصفه خوندمش...یاد کتاب چشم هایش که نشد تمومش کنم! ای وای! دیدی چند ماهه تو تقویمم وقایع مهم رو ننوشتم..؟ نمیدونم شایدم اتفاق مهمی نیافتاده خب...نـــــــــه!! خوبم افتاده! من که هیچ وقت یادم نمی رفت! چی شد این دفعه ننوشتم..؟

 

ای بابا....دوباره سرمو تکون میدم فکراش بپره! همینجوری که دارم تکون میدم سرمو به این فک میکنم چرا واسه اینکه فکرای چرت نکنم سرمو تکون میدم؟ مگه فکرا سر جاشون خیلی شُل نشستن که بخوان پاشن برن با یه تکون؟ نمیدونم..

 

ولی بازم سرمو تکون میدم! بیا راجع به امتحانِ ترمِ فیزیک فک کنیم..هنوز جزوه ندارم! از کجا هست اصلا؟...(امشب شبه مهتابه حبیبـــــم رو میخوام...) اَه...جزوه فیزیک از کی بگیرم..چرا این فیزیک نحس شده؟ (این تئاتر متولد ۱۳۶۱ مثنکه اومده ها! باید یه سری برم این روزا تئاتر شهر ببینم چه خبره............) ای بابا..امتحان ترمه ها!!!

 

یه الگوریتم هم باید بنویسم واسه ۵شنبه بدم به استاد..عجب ماجرایی داریم این هفته..(...............................)


این روزا مثل همه روزای آخر ترم گذشته..اینجوری میشم..

 

بعضی وقتام فکرا خالی میان رد میشن! اما خب بالاخره یه حجمی اشغال میشه از فضای مخمون....

 

نشستم سر جام...

 

دیگه به کارایی که باید بکنم فک نمیکنم...فضای خالی رو کلا دادیم دستِ بچه های فرهنگ و هنر...ساز و فیلم و کتاب و اینا..آره حالش بیشتره انگار! نیشخند

یه موزیک متنم داره رد میشه از پسِ ذهنم..! اThe grass was greener...The light was brighter.....منتها ولومش رو ۶ ۷ بیشتر نیس..عینکنیشخند

 

نشستم سر جام..لم دادم رو مبل..یه لحافم پیچیدم دورم..به صفحه ی سیاهِ خاموشِ تلویزیون نگاه می کنم که حال ندارم روشنش کنم و دارم به این فک میکنم..کاش تلپاتی م بگیره..کتریِ زیرش روشن شه...چایی دم بکشه...یه چایی بزنیم...

کاش این آقا اشکانِ سوپریمون بفهمه دلم یه کیک شکلاتی می خواد...آب معدنی هم تموم شده دیگه تا الان..بفرسته دمِ خونه..! این همه ساله مشتریشیم هنوز نمی تونه تشخیص بده؟ باید زنگ بزنیم...؟

ای بابا..

 

نشستم سرِ جام..

 

دیگه هم فک نمیکنم! 

 

از همون خالی ها هی رد میشه..

 

 

[ دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

کپی کردن مطالب این وبلاگ پیگرد قانونی ندارد! اما بیاین فرهنگ خود-کپی رایتی رو رواج بدیم!! مرسی که کپی نمی کنین.
صفحات دیگر
امکانات وب