قالب وبلاگ

دختری با کفش های کتانی...شایدم موهای فرفری
افکار همایونــــــــی! 
پيوندهای روزانه

داشتم فک میکردم..

که چی میشد اگه همه چی شعور داشت؟

 

مثلا غذا خودش می فهمید که دیگه وقتشه باید بره تو قابلمه که آماده شه واسه خوردن؟

 

یا مثلا پروژه ها می فهمیدن دیگه باید کم کم برن رو کاغذ؟

 

یا فک کن چه حالی میداد اگه درسا اینقد شعور داشتن که یاد گرفته میشدن!

 

یا مقوله ی زجر آورِ صبح پاشدن! اونم زمستون...

 

فک کن مثلا دلت چایی میخواد...یه چشم غره میری به کتری..زود خودشو جمع می کنه میره رو گاز! گازه از ترس روشن میشه سریع! بعد یه ابروتو میندازی بالا..با یه نگاهِ کنجکاوِ تهدید آمیز اونورِ آشپز خونه رو چک می کنی... میبینی قوری داره می دوئه...نفس نفس میزنه! چایی های توش به خاطر سرعت زیاد حالت تهوع میگیرن..می رسه به کتری..عرقشو پاک میکنه.. از اون دور ازت معذرت خواهی میکنه میره  میشینه رو کتری!

 

بعد لنگت همایونی رو میندازی رو اون یکی لنگت! یه آدامسم میندازی تو دهنت...خیلی خونسرد میشینی مثلا تلویزیون می بینی...که البته اونم اگه شعور داشته باشه خودش روشن شه..

 

اَ...پسّر!! چه حالی میده زندگی! 

 

پ.ن: هر از گاهیم از این مبل برو رو اون یکی مبل..که زخم بستر نگیری..

 

ای ول نیشخند

 

 

[ دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ ] [ ٥:٠٠ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

کپی کردن مطالب این وبلاگ پیگرد قانونی ندارد! اما بیاین فرهنگ خود-کپی رایتی رو رواج بدیم!! مرسی که کپی نمی کنین.
صفحات دیگر
امکانات وب