بعدشم خوشحال بشم...

من دلم گرفته...
دلم می خواد با یکی حرف بزنم
نگه این که چیزی نیس
نگه زندگی خیلی تخمی تر از این حرفاس
نگه تو که تازه اولشی
حتی نگه میدونم چی می گی
نگه می فهمم چی می گی
نگه من که بهت گفته بودم..
هیچی نگه
هیچی...
بذاره باهاش حرف بزنم
بدون اینکه از گریه هام خسته شه
اشک بریزم جلوش
باهام بحث نکنه
شرایطم نسنجه
آخرش بگه حق با توئه
همه اونایی که ازشون دلخوری نامردن
بگه همه چیزو درست می کنه
بره همه چیزو درست کنه
بعد بیاد بهم بگه دیدی گفتم درستش می کنم؟
بعد منم بغلش کنم
بگم میدونی یه دنیا ممنونتم؟
بگم می دونی بهترینی؟
میدونی...؟
/ 10 نظر / 7 بازدید
رضا

كاش ميشد در طلوع ياسها به صنوبر يك سبد نسرين دهم... كاش ميشد با تمام حرف ها يك دريچه به صفا وا كنم....اي كاش من خورشيد بودم روي علف ها مي نشستم و با مهرباني قفل غم را از روي دلها مي شكستم... كاش مي شد از ميان ژاله ها جرعه اي از مهرباني را چشيد در جواب خوبيها جان هديه داد و سختي و نامهرباني را نديد...كاش ميشد با محبت خانه ي ساخت يك اطاقش را به مرواريد داد... كاش مي شد كه دلي را شاد كرد بر لب خشكيده اي يك غنچه كاشت ..كاش ميشد در ستاره غرق شد...در نگاهش عاشقانه تاب خورد.. كاش مي شد مثل قوهاي سپيد از لب درياي مهرش آب خورد ..كاش ميشد جاي اشعار بلند بيت ها راساده و زيبا كنم...كاش ميشد با كلامي سرخ و سبز يك دل غمديده را تسكين دهم ...کاش میشد تا خدا پرواز کرد ...پای دل از بند دنیا باز کرد...کاش میشد از تعلق ها شد رها ...بال زدن همچون کبوتران...کاش می شد به همه گفت در این دنیای سردتر از سریر می توان از حرارت محبت ذوب شد[گل]

رضا

.... کاش می شد به همه نشان داد میشه از تمام وابستگی ها شد رها پرواز کردن تا آسمونها مثل کبوترها.. کاش می شد غم را از دل همه پاک کرد دل همه را با عشق محبت آشنا کرد لبخند را روی تمام لبها نشاند ...كاش می شد معنی زندگی کردن را به همه فهماند ..کاش می شد تموم دریاها را پر از ماهی و آسمونها پر از ستاره کرد ..کاش می شد در کهکشان خدا بین ستاره ها غرق شد از نور گرمای محبت آنها سیراب شد ..کاش میشد جان ز تن بیرون شود ...چشم از هجران او پر خون شود ...کاش میشد از خدا غافل نبود ...کاش در افکار بی حاصل نبود ...کاش میشد بر شیاطین چیره شد ....تا رها از بند با این شیوه شد... کاش میشد مست باشم تا ابد ...سر بر آرم دست افشان از لحد...کاش میشد تا که در روز جزا ...شاد باشم از عمل پیش خدا ...کاش میشد یک نفس دیدار یار ...تا شوم مدهوش ؛ گردم بیقرار ...کاش میشد با خدا شد همنشین ...جنت و دوزخ ؛ یا اندر زمین ....آمین یا رب العالمین[گل]

آزاد

آدمی پرنده نیست‌ تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود سرنوشت برگ دارد آدمی‌ برگ‌، وقتی از بلند شاخه‌اش جدا شود، پایمال عابران کوچه‌ها شود سروده : قنبر علی تابش چشمه ریگی | http://blog.cheshmehregi.com

maryam

koli ghose dariim kheili khob bod

لامبه............

benazaram borobegard paedash kon inaie ke hastan bedardet nemikhoran begard azizam..

نعیمه

اینی که می خوای فکر کنم فقط خود خود خداست! امتحان کن!

void

اینکه چیزی نیس تازه اولشی [نیشخند][نیشخند]

leo

کلا پر رویی :)))) نوشابه نمیخوای بخرم؟ :))

يكتايكتا

از ته دل دركت ميكنم كار من از كريه هم كذشته