به سراغ من مگر میایی ؟؟؟

یه چیزی درون آدم هست

که فقط هست!

وقتی اون توجهی رو که باید ببینه نمی بینه

وقتی اون محبتایی که باید ببینه نمی بینه

وقتی هزار تا چیز دلش می خواد و به هیچ کدوم نمی رسه

وقتی اونایی که باید اهمیت بدن بهش٬ نمی دن

با خودش میشینه فکر می کنه..

که چیکار کنم که بشه..

اگه یه بیماری ِ وحشتناک بگیرم؟

اگه تصادف کنم؟

اگه هزار و یک جور اتفاقات ناگوار برام بیافته

طرف بالاخره متوجه میشه؟

اهمیت میده؟

مهربون میشه؟

 

بهتر بگم...

آدم خودشو تو جاهای مختلف تصور می کنه

بیمارستان...غسال خونه...قبرستون...

جاهایی که اشک هر سنگدلی رو در میاره..

تو تصوراتش میبینه

اون طرفی که منتظرشه میاد..

همون جوری که دوست داره میاد...

دیگه اهمیت میده...

دیگه بداخلاقی نمی کنه...

دردتو می فهمه...درکت می کنه...

 

چه احساس شیرینی...

حس مرکز توجه بودن...

مهم بودن...

حتی اگه از بالا ببینی..

یکی با گلی که دوست داری اومده سر خاکت!

 

چقدر بلند گفتنِ این چیزا تهوع آوره...

چقدر انسان موجود ضعیف و بدبختیه...

 

میدونی چی ترسناکه؟

اینکه اونقدر به طرف ایمان نداشته باشی که بدونی تو اون شرایط اصلا می فهمه یا نه...

/ 5 نظر / 10 بازدید
Hidden

همیشه از همه نزدیکتر به ما سنگ است..! نگاه کن ، نگه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ.! چه سنگ بارانیست! گیرم گریختی همه عمر ، کجا پناه بری؟ خانه ی خدا سنگ است! به قصه های غریبانه ام ببخشائید، به من که سنگ صبورم و نه سنگم و نه صبور... دلی که می شود از غصه تنگ، می ترکد! چه جای دل؟ که در این خانه سنگ می ترکد! در آن مقام که خون از گلوی نای چکد، عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد! چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم ، دلم از این همه سنگ و درنگ می ترکد...!

سعید

سلام.لینک شدی اگه دوست داشتی یه سر بزن

سعید

سلام.لینک شدی اگه دوست داشتی یه سر بزن

دخترزمین

چه قشنگ افکارمان را سوار کردی روی صفخه

مونا

این دقیقا همون حس لعنتیه که من چند وقته دارمش...