جوونیا..

دیشب به طرز ناجوانمردانه ای هوس روزایی رو کردم که خیلی بیشتر از این صحبت ها پای تفریحات بودم!! اون روزا که اصلا جزو تعهدات دوستیامون بود که فردای تولد هرکدوممون بریم کوه. یادمه نوبت من که شد داشتم نهایت تلاشمو میکردم که نریم!ولی قدرت توجیه بچه ها اونقدر بالا بود که نه تنها رفتیم،بلکه خیلی زود هم رفتیم! باورتون میشه من،٧صبح،وسط زمستون و برف و بوران؟ به همه هم گفتیم مثل یه مرد پیاده میریم ایستگاه پنج. مسلما اینطور نشد!آخه کی ٢۵ بهمن تو اون سرما از خونه میاد بیرون! چه برسه به پیاده رفتن! دل خوش داشتیم..با ماشین رفتیم،با اتوبوس تا دم ایستگاه اول رفتیم،سوار تله سیژ شدیم،تا ایستگاه پنج رفتیم،قلیون درست کردیم(اینکه چطور درست شد،بماند.)، از اون نیمچه تپه ی بغل کافه بدون هیچ امکانات محافظِ تحتانی،لیز خوردیم،برگشتن تا دگمه بالایی شلوارامون خیس شده بود،دستامونم قاعدتا حس نداشت،خدا بالای سر شاهده،اینقدر در اثر سرما عضلاتمون منقبض شده بودن که لبخند از صورتمون بسته نمیشد...چه خشتک ها که توی اون سفر چند ساعته درون شهری جر نخورد! با لذت تمام به آغوش سرماخوردگی رفتیم... فکر میکنم چهار سال از اون روز میگذره،نمیدونم. شاید هم ٣سال.شایدم یک قرن! اما دلم خیلی تنگه برای روزگاری که تفریح ها و خوشگذرونی های بی دغدغه و بی منت  خیلی بیشتر از شعبات ویونا و رستوران های ایتالیایی و حتی توی خونه نشستن ها و ام بی سی و من و تو و فارسی وان درو کردن ها مد بود.

پی نوشت:دقت دارین شبای امتحان تمام این احساسات و عواطف عرفانی میاد سراغتون؟

/ 0 نظر / 7 بازدید